منوی اصلی
طوفان فراق
من به حرف دلت ای یار گرفتار شدم!
  • آقا مهدی: دوشنبه 22 تیر 1394 03:23 ب.ظ نظرات ()

    بسم.png
    من شاخه گلی میکاشتم و آنها گلستانی از شکوفه و گل
    امیدوارم  رایحه ی دلنشین و دلنوازی داشته باشد

    میشه بهترین گل رو برداشت و بهترین زندگی رو داشت
    میشه جلوی شکستن دل رو گرفت اگه اونو جای خوبی گذاشت


    باید جای چاه و راه رو بدونی تا راه رو بری و تو چاه نمونی


    اینم آدرس سه تا گلستانمون:
    امیدوارم که زیباترین گل ها رو جمع کنید و هر روز عطرش رو بشنوید
    حواستون باشه که گلبرگ های این گلها رو آروم ورق بزنید
    و به کسایی که دوستشون دارید هدیه بدید


    عکسهای بسیار زیبا از گل سرخ
    http://s1.picofile.com/file/7112168602/Download.png  دریافت آخرین نسخه ی مقاله ی رویین دژ

    شناخت ویژگی مردان که کمتر به آن پرداخته شده
    و راه مانع شدن از هوس بازی او

    http://s1.picofile.com/file/7112168602/Download.pngدریافت آخرین نسخه ی مقاله ی خــــــــــــــــــــط قرمز با موضوعاتی از قبیل:

        حدود الهی

             اسلام،آیین حد وسط

                           وطن پرستی و انحرافات آن(+پاسخ به شبهات)

       و . . .


                http://s1.picofile.com/file/7112168602/Download.png  دریافت مقاله ویژه ی موضوع:         

       ✖روابط دختر و پسر✖

    با موضوعات:

    دوستی دختر و پسر از دیدگاه قرآن

    عشق یا هوس؟؟
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 مرداد 1394 04:21 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آقا مهدی: شنبه 10 فروردین 1398 08:27 ب.ظ نظرات ()

    آقا مهدی شهیدی هست که زیبا زندگی کرد و زیبا این بازی رو به پایان رسوند:

    " در سیل ارومیه شهید باکری متوجه خانه‌ای می شود که آب آن را فراگرفته است. در حیاط خانه پیرزنی فریاد می‌کشد و کمک می‌خواهد. مهدی باکری در را هل داده و باز می کند. آب تا بالای زانو رسیده است. مهدی به کمک دوستانش جلوی در، سد خاکی درست میکند تا آب بیشتری داخل خانه نیاید. شهید باکری به کوچه می دود و وانت آتش‌نشانی را پیدا میکند و به خانه پیرزن می آورد. چند لحظه بعد شیلنگ پمپ در زیرزمین فرو می رود و آب مکیده می شود. پمپ کار می‌کند و آب زیرزمین لحظه به لحظه کم می‌شود. مهدی غرق گل و لای شده است. پس از دقایقی پمپ همه آب زیرزمین را خالی می کند. پیرزن که حالش بهتر شده است شروع می کند به دعا کردن مهدی باکری و می گوید: خدا خیرت بدهد پسرم. آن شهردار فلان فلان شده کجاست تا کمی از غیرت تو یاد بگیرد. تا لحظه ای که شهید باکری وسایل را جمع می کند و از خانه بیرون می رود، پیرزن مشغول دعا کردن مهدی و نفرین شهردار ارومیه بود! "

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آقا مهدی: پنجشنبه 8 فروردین 1398 01:35 ب.ظ نظرات ()

    عزت داشتن انسان به این معنی است که برای خود ارزش قائل باشد و حفاظت از این عزت عفاف نام دارد. عفف یعنی اون حالتی که صدف نمیگذارد کسی مرواریدش را بردارد. وقتی که مروارید گوهر مردی، لکه دار میشود؛ او میگوید آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب؛ دیگر میخواهد از تمام زنان انتقام بگیرد و به هر طریقی با هزاران نفر ارتباط داشته باشد و اما دیدگاهی که نسبت به یک زن بی عفت پیدا میشود این است که میگویند او مثل یک دستمال کثیف است، دیگر ارزشی ندارد، بعدش هم مثل یک آشغال گوشه ای انداخته میشود.


    برای همین است که میگویند:

    عفاف هم برای مرد است هم برای زن، و بی عفتی برای مرد و زن حرام است؛ اما بی عفتی زن را بی دفاع و مرد را بلامانع میسازد.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آقا مهدی: یکشنبه 21 بهمن 1397 09:46 ب.ظ نظرات ()
    برشی از کتاب:
    برای شب نشینی رفتیم منزل آقا میثم، همکار حمید. حمید چنان گرم صحبت با رفیقش بود که اصلا انگار نه انگار این ها همکار هم هستند و هر روز همدیگر را می بینند. ما هم داخل اتاق در مورد بچه و بچه داری صحبت می کردیم. تا من ابوالفضل را بغل گرفتم، شیری که خورده بود را روی چادر من بالا آورد. چادر خیلی کثیف شده بود. به ناچار از همسر آقا میثم یک چادر امانت گرفتم تا خانه که رسیدم چادرم را کامل بشویم.
    خانه که رسیدم هر دو تا چادر را با دست شستم و روی بخاری خشک کردم. بعد هم چادر امانتی را اتو زدم و گذاشتم کنار وسایل حمید روی اپن و گفتم: «عزیزم! فردا داری میری محل کار این چادر رو هم برسون به آقا میثم. یه وقت خانمش نیازش میشه.»
    صبح که بلند شدیم هوا بارانی بود. مثل همیشه برایش صبحانه آماده کردم. به ساعت نگاه کردم. حمید بر خلاف روز های قبل خیلی با آرامش صبحانه می خورد.
    گفتم: «همه ش چند دقیقه وقت داری ها. الان سرویس تون میره حمید، حواست کجاست؟»
    گفت: «حواسم هست خانوم. امروز به خاطر این چادری که دادی ببرم به همکارم برسونم با سرویس سپاه نمیرم. به اندازه سنگینی همین چادر هم نباید کار شخصی با وسیله و اموال سپاه انجام بدیم!»

    #یادت_باشه ...
    آخرین ویرایش: یکشنبه 21 بهمن 1397 09:54 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آقا مهدی: جمعه 12 بهمن 1397 11:21 ب.ظ نظرات ()
    بعضی تشبیه ها و شباهت ها خطرناکن، مثل یک شکارچی که دوست و شکارش شبیه هم هستن
    50 درصد احتمال دارد اشتباه کند
    اصلا اشتباه ریشه اش شباهت است هر چه شباهت ببشتر خطا بیشتر
    هر چه کلی نگر باشی و کمتر جزئیات رو بدونی

    هر جا دچار شبهه شدی، دنبال جزئیات بیشتر بگرد

    دیشب رخ قشنگت، تشبیه به ماه کردم
    لامپ صدم نبودی، من اشتباه کردم
    آخرین ویرایش: جمعه 12 بهمن 1397 11:50 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آقا مهدی: جمعه 12 بهمن 1397 04:14 ق.ظ نظرات ()

    با همه ی بی سر و سامانی ام

    باز به دنبالِ پریشانی ام

    طاقتِ فرسودگی ام هیچ نیست

    در پیِ ویران شدن آنی ام

    آمده ام بلکه نگاهم کنی

    عاشقِ آن لحظه ی طوفانی ام

    دل خوشِ گرمای کسی نیستم

    آمده ام تا تو بسوزانی ام

    آمده ام با عطشِ سال ها

    تا تو کمی عشق بنوشانی ام

    ماهیِ برگشته زِ دریا شدم

    تا تو بگیری و بمیرانی ام

    خوب ترین حادثه می دانم ات

    خوب ترین حادثه می دانی ام؟

    حرف بزن ابرِ مرا باز کن

    دیر زمانی است که بارانی ام

    حرف بزن حرف بزن سال هاست

    تشنه ی یک صحبتِ طولانی ام

    ها...به کجا می کِشی ام خوبِ من؟

    ها...نکشانی به پشیمانی ام!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آقا مهدی: جمعه 12 بهمن 1397 12:39 ق.ظ نظرات ()
    معالجه مفاسد اخلاقی مراحلی دارد

    ابتدا باید بگویم که اسب، اسب به دنیا می آید اما انسان، انسان به دنیا نمی آید
    به گویی نیاز دارد گل اون لگدی بخورد و تربیت شود.
    و به این نفس که مانند یک کودک است اما قدرت اتم دارد، هر چه دلش میخواهد ندهی و او را لوس بار نیاری
    که روزی میخواهد و نمیشود و تو را میکشد

    مثلا یکی از زشتی های اخلاق آزار همسایه و همکار و هم خانه است یا بد اخلاقی با آن ها
    زمانی که این خصوصیت را در نفس و شخصیتتان دیدید با آن مردانه مقابله کنید و قیام کنید علیه آن
    به طوری که هر وقت ناملایمتی پدید آمد، و خواستید ناسزا بگویید
    برخلافش عمل کنید و به عاقبت این رفتار فکر کنید، فکر کنید که اگر چنین میکردید چه میشد.
    و در عوض مهربانی و ملایمت کنید، میخواستید به زمینش بزنید حالا کمکش کنید به آسمان برود
    شیطان و بدی های خودتان را لعنت کنید و از خدا بخواهید بهترین را
    بخواهید که کمکتان کند
    من قول می دهم که اگر چنین کنید به زودی خلق شما عوض خواهد شد.
    آخرین ویرایش: جمعه 12 بهمن 1397 12:48 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آقا مهدی: چهارشنبه 10 بهمن 1397 07:58 ب.ظ نظرات ()

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 10 بهمن 1397 08:05 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آقا مهدی: جمعه 5 بهمن 1397 11:10 ب.ظ نظرات ()
    تولد خواهرم به چهارم بهمن ماه ختم شد و همیشه دوست داشتم برایش گلی بخرم به اسم خودش!
    اما نشد
    حتی نشد مسیرم را کج کنم و روز میلادش دیدارم را به او هدیه دهم.
    امروز هم نشد که نشد اسماعیلم را سر ببرم و از علایقم بگذرم و در حقیقت زمان خاصی برای علایقم قرار دهم!

    در جلسه ای به بچها گفتم: دقت کرده اید اگر هر روز تکلیفتان روشن و مشخص باشد، تکالیفتان را انجام میدهید؟
    و اگر در تاریکی از خواب بیدار شوید تمامی روز را در خواب خواهید بود و شب بیدار میشوید و میبینید یک روز گذشت
    و یک روز را فروختید و بسیار هیچ خریدید.

    و قسم به گل نرگس هنگامی که عطرش زمین را فرا گیرد
    Image result for ‫گل نرگس‬‎
    آخرین ویرایش: جمعه 5 بهمن 1397 11:22 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آقا مهدی: دوشنبه 10 دی 1397 01:21 ب.ظ نظرات ()
    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/450/1347602/xxsdsf.jpg
    آخرین ویرایش: دوشنبه 10 دی 1397 01:17 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آقا مهدی: جمعه 16 آذر 1397 08:04 ب.ظ نظرات ()

    جزوه هایم پر شعر است نمیدانم کی؟

    درس، دست از سر شاعر شدنم بردارد...

    آخرین ویرایش: جمعه 16 آذر 1397 08:01 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آقا مهدی: سه شنبه 1 آبان 1397 09:05 ب.ظ نظرات ()

    دعا کنید بشه بریم

    بشه بگیم

    منم باید برم

    باید برم

    کربلا به رفتن نیست به شدن است

    ولی چطور میشه کربلا نرفت و کربلایی شد..


    سعدیا گفتی که مهرش می رود از دل ولی

    مهر رفت و ماه آبان نیز آرامم نکرد

    #علیرضا_جعفری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آقا مهدی: شنبه 21 مهر 1397 03:58 ب.ظ نظرات ()

    دانشجو سازی

    ترم اول که بودیم مثل همه وارد دانشگاه شدیم و فکر میکردیم دانشجوییم،در حالی که اشتباه میکردیم، هیچ کس با ورود به محیطی جدید، شخصیت جدیدی پیدا نمیکند. همانطوری که شما با رفتن به بیمارستان، پزشک نمیشوید با رفتن به دانشگاه نیز دانشجو نمیشوید، برای دانشجو شدن نیاز دارید «قوانین نانوشته ای» را بیاموزید. اگر قوانین را فرانگیرید، ممکن است به دیگران یا خودتان آسیب بزنید، حتی ممکن است «دانشگاه زده» شوید و از بودن در چنین مکانی احساس ناخوشایندی داشته باشید.
    دانشگاه زدگی نشانه های متعددی دارد، نشانه هایی که در سر تا پای دانشگاه دیده میشوند. از خودتان شروع کنید و ببینید آیا تا بحال حس کرده اید که دانشگاه را دوست دارید؟ اگر حس کرده اید سر کدام کلاس یا برنامه بود؟ آنجا دنبال چه چیزی بودید؟ فقط دانش تخصصی خودتان، یا دانش چگونه زندگی کردن؟
    اول باید مسئله دانشگاه زدگی برای خودمان روشن شود و ببینیم چه میشود که یک دانش آموز دوازده سال با ذوق و شوق تلاش میکند که به دانشگاه بیاید و اکنون لحظه شماری میکند که از این دانشگاه برود؟ روز اول با شور و نشاط حالت را میپرسد و روز آخر به آرامی از کنارت رد میشود تا مبادا از او بپرسی چه خبر؟!
    اخبار مختلفی از افسردگی و خودکشی تا بیکاری و بزه کاری به اصطلاح دانشجویان، به گوش میرسد اما آیا دانشجو باید خودش را بکشد تا دیده شود یا جدی گرفته شود؟
    ما را به دانشگاه میفرستند و میگویند: شما دیگر مستقل شده اید، گلیم خود را از آب بکشید و برای خودتان، آینده و خانواده ای بسازید اما نمیگویند چگونه؟ حتی یک واحد آموزشی ارائه نمیدهند تا یادبگیریم چگونه زندگی کنیم.
    ما با آزمون خطا راهی را پیدا میکنیم و این خطا ها همیشه بلا سرمان آورده اند و زخم هایی بر دلمان زدند که مرهم میخواهند.
    ناگهان ما را میگیرند و میگویند شما پایتان را بیشتر از گلیمتان دراز کرده اید و آنجاست که میفهمیم گلیم هم داشته ایم!
    این ها حرف های دلمان بود که هر روز و در هر مقطع میبینیم و میشنویم و امروز قلم در خون جگر زدیم و نوشتیم، نوشتیم تا آن رو سکه را به شما نشان دهیم؛ اما آن روی سکه افرادی را میبینی که با این همه عجایب، دلی سرشار از محبت دارند، دلی سرشار از شور و نشاط، که دریا هم به وسعت دلشان غبطه میخورد.
    هر سال نه بلکه هر لحظه، شور و نشاط ترم اولشان را تمدید میکنند، طوری در دانشگاه خوبی میکنند که انگار قرار است تا ابد در دانشگاه پیش همکلاسی هایشان بمانند و طوری تلاش میکنند که انگار امروز آخرین روز حضور در دانشگاهشان است. به همین دلیل قدیمی های دانشگاه، آن ها را «جدید الورود های محال الخروج» مینامند، و به راستی که دل کندن از آنها دشوار است.
    نشریه عینک دودی سعی دارد نگاهی نقادانه به این حال و هوا داشته باشد، فرقی نمیکند که شما ترم چند هستید، حتی فارغ التحصیل ها هم باید قوانین نانوشته دانشگاه را بدانند تا هر چه سریع تر حال و هوای دانشجو بودن را حس کنند و به لطف خدا دانشگاه زده نشوند.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 38 1 2 3 4 5 6 7 ...
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو