آقا مهدی: یکشنبه 24 آبان 1394 01:21 ب.ظ دیدگاه ()
میخواهم امروز از با ارزش ترین ها صحبت کنم تا آنها را بشناسید
گرانقیمت ترین سنگ های دنیا در سخت ترین شرایط ساخته میشوند و در زیر کیلومتر ها سنگ
اگر آنها این محافظ سنگی را نداشتند قطعا هوازده میشدند و بی ارزش...
یاقوت و الماس از این گروه هستند کسی که آنها را داشته باشند به عنوان نگین انگشتر استفاده میکند
یا نگین تاج پادشاهی چون بالای سر هر کسی جا دارند نمیشود اطرافش خالی و بدون محافظی باشند
و هر کسی لایق داشتن آنها نمیشود
با ارزش ترین مروارید در داخل سخت ترین صدف ها و زیر خروار ها آب نگهداری میشوند
گل ها هم این گونه اند زیباترین غنچه هایشان محکم ترین کاسبرگ ها را دارند
مگر مثل گل بید باشد که هر بادی بتواند با او باشد چون کاسبرگی ندارد
به گمانم فهمیده باشید با ارزش ترین موجود عالم کیست؟؟!!
 حال میخواهم یکی از مهم ترین دلایل چادر داشتن را بگویم
ولی اول از شما بگویم
شما ادمی بزرگ و با ارزشی هستید یقینا اگر چنین نبود اهل خواندن مطالب نبودید
حداقلش مانند من هستید و در شیمی میگویند شبیه شبیه را جذب میکند
و در دنیای آدم ها هم همین قاعده برقرار است هر چه اشتراک بیشتر جاذبه بیشتر تر
ولی گاهی به یک موضوع از همه دیدگاه نگاه نمیکنید
و من آمده ام تا دیدگاه ام را به شما هدیه دهم!
میگویند در روز عاشورا قرمز نپوشید چون به یاران شیطان صفت شمر شبیه میشوید
مگر در جنگ ها چنین نیست که وقتی تعداد یاران سپاهی زیاد شود(سیاه لشکر)
طرف مقابل در فکرش شکست میخورد و جنگ را میبازد؟
و اکنون در جنگی سخت با گروهی هستیم که ویژگیهایشان معلوم است
هر کسی که شبیه آنها شود در لشکر آنها میشود
شما که عاشق و منتظر ولی خدا هستید
به نظرتان لشکریان این امام چه ویژگی هایی دارند؟؟
ایا زنانی بی حجاب و هوسباز هستند؟؟یا زنانی صدفوار و با ارزش؟
نه چادر داشتن دلیل بر بدی میشود نه چادر نداشتن و مانتویی بودن
اما وقتی که چادر داشته باشی شبیه لشکریان یوسف زهرا میشوی
لشکرش عظیمتر نشان داده میشود و دشمن ترسش بیشتر میشود
نمیدانید چه قدر دل امام ما ارام میشود وقتی آدمهایی را در بازار میبیند که شبیه
جدش فاطمه زهرا هستند،خوشا به حال شما ای آرامش دهندگان قلب آقا


حکایتی از منطق الطیر:
چون یوسف را از چاه بیرون آوردند و قصد فروش آن کردند
پیرزنی که ریسمانی بافته بود، ریسمان را برداشت و به طرف فروشنده رفت
و خواست تا با آن ریسمان، یوسف را بخرد ولی فروشنده خندید و گفت: نه
. پیرزن ...

پیرزن گفتا که دانستم یقین

کین پسر را کس بنفروشد بدین

لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست

گوید این زن از خریداران اوست

عطار
 

گفت یوسف را چو می‌بفروختند

مصریان از شوق او می‌سوختند

چون خریداران بسی برخاستند

پنج ره هم سنگ مشکش خواستند

زان زنی پیری به خون آغشته بود

ریسمانی چند در هم رشته بود

در میان جمع آمد در خروش

گفت ای دلال کنعانی فروش

ز آرزوی این پسر سر گشته‌ام

ده کلاوه ریسمانش رشته‌ام

این زمن بستان و با من بیع کن

دست در دست منش نه بی سخن

خنده آمد مرد را، گفت ای سلیم

نیست درخورد تو این در یتیم

هست صد گنجش بها در انجمن

مه تو و مه ریسمانت ای پیرزن

پیرزن گفتا که دانستم یقین

کین پسر را کس بنفروشد بدین

لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست

گوید این زن از خریداران اوست

هر دلی کو همت عالی نیافت

ملکت بی‌منتها حالی نیافت

آن ز همت بود کان شاه بلند

آتشی در پادشاهی او فکند

خسروی را چون بسی خسران بدید

صد هزاران ملک صدچندان بدید

چون بپا کی همتش در کار شد

زین همه ملک نجس بیزارشد

چشم همت چون شود خورشید بین

کی شود با ذره هرگز هم نشین