آقا مهدی: پنجشنبه 4 خرداد 1396 01:54 ب.ظ نظرات ()

فضای سنگین "تنهایی" بر دانشگاه حاکم شده بود.

هر قدمی که میزدم ، یاد تو می افتادم و این تنهایی بیش از پیش مرا آزار میداد. امروز ، قدم هایی را که باهم برداشته بودیم را تنها قدم زدم ،

تنهای تنها ؛

در و دیوار اینجا با من حرف میزدند، سعی میکردن سنگینی این بار را به دوش بکشند.

صدای پرنده ها ، صدای جاری شدن آب و صدای وزیدن باد ، این سنگینی را با خود برد.

و من دیگر تنها نبودم ، لذت تمام خاطراتی که با هم داشتیم ، همراه من شده بود.

یادت می آید اندک خوشی های من ، دیدن همین زیبایی ها بود.

اگر آینه ای چون تو نبود ، چگونه این زیبایی ها را در خودم می دیدم.

آینه ی من ، تفریحات مردم شنیدنیست ؛ کشاورزان از سختی کارشان شکایت میکنند و مردمانی چون من ، از لذت باغداری سخن میگویند.

کاش مردم "بذر عشق" میکاشتند و "گل عشق برمیداشتند ، تا جهان از عشق لبریز می شد.