تبلیغات
طوفان فراق - بازگشتی عیدوار

بازگشتی عیدوار

ماجرا از اینجا شروع شد که تصمیم گرفتیم احوال خود را جویا شویم ، و سه جلد خود را باز کردیم و جای احوال سخن حسین پناهی را یافتیم :
"جالب است که ثبت احوال همه چیز را در شناسنامه ام نوشته است به جز احوالم "
احوال خودم بس عجیب است احوال مردی که برای برادر کوچکتر اش هدیه ای برای سوغاتی و هدیه ای برای تولد اورده بود و اکنون بعد از پنج ماه و نه روز  ، برادرش مستحق متولد شدن بود . با اینکه سوغاتی من یعنی کتابی برای خزندگان جذابیتی نداشت ولی تا کاملا خوانده نمیشود هدیه دیگری در کار نبود و اکنون به من گفت من کتاب را خواندم ، گفتم پس بیاورش ، با توجه به زمان آوردنش مشخص بود که خوانده است.
هدیه دوم که برای متولد شدن و متحول شدن اش بود ، اختراعات بود " رویای گم شده کودکی سیزده ساله"
کودکی که بار های شکست و حقارت را که از بیرون و بر اثر شکنجه های زبانی بر او تحمیل شده بود را حمل میکرد ، خواستم با دو دست اشتیاق این هدیه را پیدا کند و مستحقش شود و دو دستش از هدیه پر شود نه باری تحمیل شده!

داستان شمر ، داستانی فردی جانباز است که نزدیک بود با نام شهید از او یاد شود اما نشد
داستان فردی است که عالم شده بود و میدانست ولی عاقل نشده بود و نمیتوانست
داستان شکست خورده ای که میدانست باید بخواهد ولی با تمام وجودش نخواست

حرفه آینده من بس به این مطلب گره خورده است ، مردمانی که میدانند ولی نمیتوانند یا عالمانی که باید عاقل شوند.
برایم جالب بود که هنوز مردمانی هستند که فکر میکنند دجال واقعا یک چشم دارد مردمانی که هنوز ظاهر میبینند و شیطانی که هنوز معاویه ها را برای نماز برمیخیزاند که مبادا پرده کنار رود.
شیطانی که موحد است چون به غیر خدا سجده نکرده و نماز خواند هو تا معاد فرصت خواسته و عزازیل گشته است

و اما راه رفتن روی برف ، جایی که معنای شیعه بودن ظهور میکند و درک میشود که پا را کجا باید گذاشت تا در این منزل ویران به جایی برسیم.

و سخن آخر  :  حال ما خوب است اما با تو بهتر میشود...


نتیجه تصویری برای قدم روی برف


برچسب ها: داستان سجده شیطان، سجده به آدم، عید غدیر،
ادامه مطلب
[ شنبه 18 شهریور 1396 ] [ 10:56 ب.ظ ] [ آقا مهدی: ]